تبليغاتX
روایاتی از برزخ
ای درویش! توحید نه آن است که او را یگانه دانی، توحید آن است که او را یگانه باشی.

آسمان ِ آبی

 

تو دوست داری آسمانت آبی باشد

 

آبی ِ آبی

 

و من امروز دیدم

 

بالای ِ آن پیشانی ِ بلند ، آسمان آبی ِ تو را...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:8  توسط جواد | 

روايتي كه خواهيد خواند ، محصول ِ‌ دوازده اسفند هشتاد و هفت است.

روزي كه بعدها فهميدم مهلكه ي جان فرسا و نفرين شده ي دوستم - مهدي - ‌است.

 

روزی از جنس ِ فهم

 

ساعت که میرسد روی شش ، رنگ ِ خواب ِ نشسته در چشمانت ، کم کم میپرد.

بیدار باش را از آسمان نواخته اند !

نگاهت هاج و واج میماند به ساعت و تا به خودت می آیی ساعت روی شش و پنج دقیقه ایستاده و پایکوبی میکند.

اسرافیل صورچی یقه ات را میچسبد و دو دستی میچسباندت به سینه ی دیوار.

به خودت می آیی...هشیار میشوی.

میبینی که وقت تنگ است و بیدار باش را فقط یکبار میزنند.

مسیرت را از انتهای اتاق کج میکنی و تا دم ِ در ِ دستشویی اراجیف و مزخرف میبافی !

وضو میگیری و مسیرت را از انتهای دستشویی کج میکنی به بیرون...

عقربه های ساعت ِ دیواری محکم میخورد توی ِ سرت.

میبینی که وقت تنگ است و بیدارباش را فقط یکبار میزنند.

همه شان را با یک «الله اکبر» پس میرانی و به خودت می آیی.

از فهم ِ معنا درمانده ای و چسبیده ای به ظاهر.

آن وقتی که حساب ِ سجده های رفته و نرفته از دستت در میرود که دیگر واویلا !

به هزار زحمتی که برایت دارد سلام را میگویی و رحمت و برکاتش فرو گیرت میکند همان جا.

دوست داری چرتکه ای بیاری و همان جا رحمات را تک تک بشماری و حساب ِ جهنمی یا بهشتی بودنت را از همین حالا با خودت روشن کنی و کاری را از دوش ِ خدا پایین بگذاری..!

 

مادر صدایت میکند: «بیا صبحانه»

میروی و مینشینی کنار ِ کنار ِ سفره.پیش ِ چشمان ِ خمار ِ برادر ِ کوچکترت که مجبور است ساعتی دیگر املا بنویسد و یا ریاضی حل کند.

شاهراه زندگی را با کمی چایی باز میکنی و شروع میکنی به برداشت ِ لقمه.

جانت در میرود تا کمی جان بگیری..!

بار و بنه ات را جمع میکنی و مثل کولی ها میریزی توی خورجینت و سر به راه میگیری.

درها را باز میکنی و می بندی و مینشینی توی ِ ماشین ِ بابا.

خورجینت را هم میگذاری بغل دستت.

رادیو جوان مدام توی ِ گوشت ور میزند و حساب و کتاب رحمات و برکات را به کل از ذهنت میریزد بیرون.

جلوی ِ در ِ دانشگاه پیاده میشوی و یک خداحافظی نثار ِ باغبان ِ خوش ذوق میکنی و گامی برمی داری به طرف ِ در ِ ورودی.

وارد ِ دانشکده میشوی و روی صندلی یا  پله ای مینشینی و بعد همه چیز هوار میشود روی ِ سرت.

دیگر نه به صدای مادرت فکر میکنی و نه چشمان خمار ِ برادرت و نه خنده های ِ پدر و نه برادر ِ بزرگت که هنوز دارد لای ِ پتو رژه میرود ، چيزي نمانده است به اعزام.

به جلو زل میزنی و یا راهت را کج میکنی و میروی اعلانات و اعلانات و اعلانات را میخوانی.

چیزی هم دستگیرت نمیشود. فقط قامت ِ در هم شکسته شده ی کلمات را می بینی.

مراقب تر از قبل می شوی که قامتت را نشکنند و علامت جمع و فتح و ضمی به خوردت ندهند ، در انتخاب ِ کسره هم دقت ِ قابل ِ قبولی به خرج میدهی.

بعد از خوش و بش با رفقا ، جمعاً وارد کلاس میشوید و یک جایی را به دور از چشمان ِ استاد قرق میکنید که مبادا استاد با نگاهی زمین گیرتان کند و بساط ِ ییلاقی تان را مکدٌر نماید.

کلاس ها را به همین منوال طی میکنی و گهگاه برای خالی نبودن آن عریضه کذایی ، سرفه و حتی گاهی ناپرهیزی کرده سوالی مینمایی و یا جوابی درخور شأن نثار سوالات میکنی و سرمست از فتح قلل مرتفع ِ نادانی ، میخ را در کلاس ِ دیگری محکم میکوبی.

ناهار میخوری و نماز را با جمع به سر میبری (به همان منوال ِ صبح ! ) و بعد از کلاس ِ عصر ، که با چرتی مختصر و چرایی مفید در عوالم چرت مخلوط است ، یک روز ِ سخت ِ علم آموزی را از سر میگذرانی و با هزار خسته نباشید استاد را تا دم ِ در بدرقه مینمایی و الخ.

به خانه برمیگردی و سلام گویان وارد میشوی.

قامتت را اینبار محکم تر میبندی برای نماز ِ مغرب.

توی ِ عوالم ِ خودت دست و پا میزنی و باز «الله اکبر» است که به فریادت میرسد.

زمان ميگذرد و بزرگتر ميشوي.

حالا كمي فهميده تر شده اي.

ديگر شب را هم پا به پای روز تا جایی که توان داری بیدار میمانی  ، میخواهی دیگر از بیدار باش جا نمانی.

حالا دیگر فهمیده ای که وقت تنگ است و بیدارباش را فقط یکبار میزنند.

 

 

لحظات را میگذرانی تا به روز ِ دیگری از جنس ِ فهم میرسی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 8:22  توسط جواد | 

سفر

*یک روایت ِ واقعی ، روایتی که گفتنش سخت است و خواندنش وهمناک...

*******

قامتم به زور، یک متری میشد و مدام توی ِ گوشم میخواندند که پنج ساله ای...

با خودم خلوت میکردم و میگفتم پنج چیست و سال کدام است.

یادم دادند به هر که رسیدم سلام کنم و اگر پرسید چند ساله ای ، پنج را حواله ی گوش هایش کنم.

میگفتند سوار میشوی ، مواظب باش نیفتی ، میله را محکم بگیر و بعد یک جا بشین ، یا دستم را میگرفتند و کنار خودشان می نشاندندم.

می نشستم توی ِ یک مینی بوس و حیران به دور و برم نگاه میکردم.

به آدم هایی که داشتند می آمدند داخل ِ مینی بوس.

آهسته از مادرم میپرسیدم : «کجا میریم؟»

مادرم میگفت : «شهر»

میگفتم آنجا کجاست؟میگفت وقتی رفتیم ، می بینی.

مادر میگفت : میرویم به مادر بزرگ سر بزنیم.

ذوق برم میداشت و هر وقت میگفتند «شهر» ، میگفتم: مادر بزرگ...

به کیف ِ مادرم زل میزدم و گاهی براندازش میکردم.

همیشه یکی دو تا پلاستیک ِ خالی توی ِ کیفش می گذاشت.

یک بار گفتم ، این پلاستیک ها برای چیه؟

مادر به آرامی گفت : اگر حالت بهم خورد ، پلاستیک را میگیرم جلوی ِ دهانت.

گفتم: یعنی چی؟ مگر حال آدم ها بهم میخوره؟

میگفت: بچه های کوچیک عادت ندارند به این جور سفرها ، سرشون درد میگیره و بعد حالشون بد میشه.

میگفتم : پس شما بزرگترها چی؟

حالتون بد نمیشه؟

میگفت : نه ما عادت کردیم.

گفتم : من هم که بزرگ بشم عادت میکنم که حالم بد نشه؟

گفت :بزرگ که بشی میفهمی.

هر بار که سوار ِ مینی بوس  میشدیم ، نگاهی به کیف می انداختم و پلاستیک های خالی را میدیدم و میفهمیدم که هنوز بزرگ نشده ام ، بچه ام بچه.

یادم می افتاد که باید حالم بد شود و عُق بزنم. عُق میزدم و مادرم پلاستیک را در  می آورد و این جا آغاز ِ بدبختی ِ من بود.

یاد گرفتم چه طور عُق بزنم ، آری...یادم دادند.

هر وقتی که سوار ِ مینی بوس میشدم و پلاستیک ها را میدیدم یادم می افتاد که باید عُق بزنم.

عادتم دادند که باید عُق بزنم ، یادشان رفت عادتم دهند که بزرگ شوم!

فهمیدم عادت یعنی چی...عادت را با عُق زدن یکی میگرفتم.

روستا را رها کردیم و آمدیم در شهر ساکن شدیم.

بچه بودم. شش ، هفت ساله.

یادم دادند که مدرسه بروم ، کتاب بخوانم و مشق بنویسم.

یاد گرفتم کلمه ها را بخش کنم و گردنشان را بشکنم!

فرق ِ مداد و خودکار را فهمیدم و اعداد را تا هزار بلد شده بودم.

نمیدانستم بعد از هزار باز هم عدد هست یا نه.

دوم ، سوم ، چهارم ، ...... و مدرسه تمام شد.

یادم دادند که بعد از هزار ، دنیایی از اعداد وجود دارد که میروند به بینهایت ؛ اما یادشان رفت که بینهایت را یادم دهند.

یاد گرفتم ، وقتی کسی مُرد برایش گریه کنم.

 

به اندازه ی دوازده سال ، یادم دادند که دارم یاد میگیرم.

دانشجو شدم و هنوز دارند یاد می دهند.

*******

همین چند روز پیش نشسته بودم توی ِ مینی بوس.

تنها بودم و روی یک صندلی ِ تکی نشستم ...

 نوزده ساله و کمی بزرگ شده.

بی اختیار یاد ِ پلاستیک های چهارده سال ِ پیش افتادم.

رفتم توی ِ بطن ِ پنج سالگی هایم.

زیر لبی گفتم : من هم که بزرگ بشم عادت میکنم که حالم بد نشه؟!

پرده مینی بوس را کنار زدم و در درون داد کشیدم :

« من عادت کرده ام. نمیترسم...حالم بد نمیشه...»

آهی کشیدم و گفتم کاش ، کسی پیدا میشد که همه چیز را به آدم میفهماند و تقدس حروف را با یاد دادن به بقیه آلوده نمی کرد.

عشق را به آدم میفهماند و سه حرف ِ زیبایش را با یاد دادن به لجن زار ِ نکبت و پستی        نمی کشاند.

بینهایت را قابل ِ فهمیدن میکرد.

« من نمیخواهم یاد بگیرم ، میخواهم بفهمم / نه اینجا دیگر نقطه نمیخواهد »

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:1  توسط جواد | 

نمیدانم الان کجای ِ این مرز با خالق ِ خود ایستاده ام.

 

به همسایگی اش دل خوش کنم و یا در آن فکر باشم که در سراشیبی پستی و سقوط گیر کرده ام؟

 

کوچکی و حقارتم در قیاس با تمام پدیده ها برایم قابل ِ هضم شده است.

 

عجیب است صبری که آن خالق ِ توانا دارد و عجیب تر که از دست من کلافه نمیشود.

 

همیشه دوست دارم برگردم به کودکی ام.

به سادگی های قشنگ و لطیف.

به آن احساسات ِ مقدس ِ تکرار نشدنی.

جایی که مرز ِ همسایگی اش با خدا صفر است صفر.

 

پایت را که از دهانه دروازه خانه بیرون میگذاری ، چشمت همه چیز را میپاید ،

همه چیز...الا آن همسایه که مرزش با تو در آن وقت ِ نه چندان دور ِ دیروز ، صفر بوده است صفر.

 

آخ.از خودت زیر ِ لب میپرسی: که هستی و الان اینجا چه میکنی؟

همسایه ات کجاست؟

 

همیشه آسمان ها را برای جستجویش می پیمودی و الان قلبت را زیر و رو میکنی.

کار سخت شده.

زنگاری قلبت را گرفته ، دلت را پژمرده کرده و نفست را سنگین ساخته.

اکسیری شفابخش طلب میکنی.

 

به دنبال اکسیر قدم هات را از شنبه فرا میگذاری و این است آغاز ِ حقیقت ِ زندگی ِ تو.

چند قدم می پیمایی و نا امید به آستانه و سر آغاز برمیگردی.

مبادا که گم شوی..!! و یا راه تو را فرو بکشاند..!

دلت هنوز عاشق ِ آن همسایه نشده ، باز سری میچرخانی تا برگردی و رهسپار شوی...شنبه را ترک گویی و به مهمانی یکشنبه و شاید میزبانی اش برخیزی...

آری...آری

چشمان آن همسایه همیشه چشم بر قدم هات دارد و تو را میپاید.

تو قدمی نزدیک میشوی و او هزاران قدم به سمتت می آید با دستی پر...

دستی که در آن اکسیری است جاودانه.

 

صبر لازم است.اگر مصلحتت بداند آن را در کامت میریزد و ... نمیدانم /نه اینجا دیگر نقطه نمیخواهد

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 1:23  توسط جواد | 

   

به نام جمعه

 

مقدمه

افسار زدن به نافرمانی های ِ ذهن کاری بس سخت است و دشوار.

چند خطی که خواهید خواند ، حاصل سرکشی ها و نافرمانی های ِ ذهن ِ کودکانه ی من است.

 

 

«آدم زاده ی جمعه است.»

آستین هایش را بالا زد و بعد سپیدی ِ دستان ِ معجزه گرش ، بال ِ تک تک ِ فرشتگان را سوزاند.

کمی آب و کمی خاک ؛ آن قدَر ماند مابین دستانش ، تا خبر ِخلقت را بدهد.

خلق ِ یک جانشین ؛ یک جانشین ِ صاحب روح.

کمی آب ، کمی خاک و کمی روح.

همه شان جمع شده بودند در آدم و در حوا...وعظمت این تجمع در روزی بود که لیاقت حمل ِ جمع را دارا باشد.

 

جمعه

روزی که میشود در هفت توی پیچیدگی اش غوطه ور شد.

روز ِ مقدس ِ خلقت.

خلقت با کمی آب، کمی خاک و کمی روح.

یک خلقت ِ بی عیب و نقص و یک موجود ِ نافرمان...

 

شنبه

شنبه رَخت ِ نافرمانی پوشیده.جامه ای که بر قامت ِ شنبه ها زار می زند.

نافرمانی سوغاتی بود که شنبه آورد و دو دستی گذاشت پیش ِ روی ِ آدم و حوا.

شنبه روز ِ اخراج بود ، روزی برای دل کندن از بهشت.

روزی که خدا فراموش شد.

روز ِ تبعید.

غروب ِ شنبه رسید و معرکه را خاتمه داد. جامه ی نافرمانی ِ شنبه را از قامتش فرو نهشت و رنگ و بوی یکشنبه را آورد.

 

یکشنبه

روز ِ سرگشتگی  آدم بود.

روزی که آوارگی  را با خودش آورد.روز ِ جستجوی آدم بود برای پیدا کردن.

پیدا کردن ِ بهشتی که فروختش به دانه ای گندم و حوایی که نفس کشیدن بی او برایش معنایی نداشت.

روزی که سفری را نوید می داد. سفری به درون برای ِ شناخت ِ برون.

 

دوشنبه

یادگاری ِ گرانبهای ِ یکشنبه.

طلوع جاودانگی ِ خورشیدش رنگِ ندامت و بوی ِ توبه داشت.

روزنه ای بود به نیایش و طلب ِ مغفرت. روز ِ سجود بود به درگاه ِ لایزال ِ وجود.

روزی است که اولین بارش ِ رحمت بر آدم می بارد و وظیفه ی طهارت زمین و زمان و آدم را بر جان میخرد.

حامل ِ پیام ِ والای ِ الهی است برای قلبی خسته و آکنده از درد.

روزی که فهم ِ آن فقط همان دوشنبه ها میسر است و بس.

عشق ، گم کرده ای بود که باید جسته می شد. همانی است که میگویند توی ِ دل ِ آدم نهاده شده بود و شیطان هر چه گشت ، پیدایش نکرد...

حالا زمین و زمان پاک است و مطهر و آماده است برای نزول ِ مقدس ترین رحمت.

 

سه شنبه

طلوعش آدم را عاشق میکند.

یک مفهوم ِ جدید ، یک حدیث ِ نو ، یک قصه مفصل و البته پر غصه.

حوا پیدا میشود.

لطف ِ بیکران سه شنبه استخوان های آدم را خرد میکند و وجودش را فرای ِ ماهیت ِ زمینی طلب میکند.

سه شنبه میداند که وظیفه اش را تمام و کمال انجام داده.

چشمانش پر اشک میشود و در آغوش ِ غروب میخزَد.

 

چهارشنبه

روز ِ حقیقت ِ زندگی. پلی بین ِ آسمان و زمین.

گذر از آن سخت است و دشوار.معدودی از آن رد میشوند و دیگران نظاره گر.

سخت است.

آنهایی که از معبر پر تلاطم ِ چهارشنبه میگذرند ، نوید ِ روز ِ افسانه واری را شنیده اند.

چهارشنبه پلی است بین سه شنبه و بینهایت...

 

پنج شنبه

کمی آب، کمی خاک،کمی روح

روزی که آب و خاک جا میمانند و روح پابندش را باز میکند و سرکی میکشد به آسمان.

روز ِ اوج گرفتن ِ روح است.

اما میماند هدیه ی خدا. هدیه ای که فقط توان ِ حملش را جمعه دارد.

این یار ِ با وفای ِ خدا.

 

جمعه

آری جمعه ، این روز ِ آسمانی.

نهایتی است برای آنهایی که معنای «رانده شدن و نافرمانی» ، «سرگشتگی و حیرت» ، «توبه» ، «عشق» ،«حقیقت» ، «روح»  و خدا را خوب فهمیده اند.خدایی که نمیشود جایش داد بین دو « » و محدودش کرد.

حالا تازه کامل شده اند این آدم ها. درست مثل همان جمعه ای که خداوند آفریدشان بی عیب و نقص ؛ کامل ِ کامل.

اما میماند هدیه ی خدا...سفر...آری سفر...هدیه است از جانب ِ خدا برای تو...ای آدم...

جمعه روز ِ سفر است.روز ِ رفتن و رسیدن به خدا و آدم های ِ کامل راحت اوج میگیرند.

 

«من زاده ی جمعه ام ولی هنوز مانده ام در شنبه ، در نافرمانی»

 

«تو زاده ی کدامین روزی و حالا کجایی؟»

 

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 0:39  توسط جواد | 

شب ها

وقتي ماه مي تابد

من وضو مي گيرم

و بهترين واژه هام را برمي دارم

و مي روم

بر مرتفع ترين ساختمان شهر.

 

شب ها

وقتي ماه مي تابد

من توي دفتر مشق ام

تمرين عشق مي كنم

و

هزار بار مي نويسم

 سوسن ماه است.

 

نگاه كنيد!

پيراهن اش بوي ياس مي دهد

و دست هاي من

كه آستين هاي او را بوييده اند.

 

شب ها وقتي ماه مي تابد

من روح ام را برمي دارم

و

سفر مي كنم به دورها

مثل كرگدني تنها

از معبر اندوه تا متن كودكي

  تا ملكوت سوسن

و بعد

در بارگاه سوسن ـ اين بقاياي عشق خداوند ـ

و در حضور معنويت پيراهن اش

روح ام را

آتش مي زنم.

مصطفی مستور

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 0:39  توسط جواد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای لحظه ها آرام ظرف زمانم را نشانه روید که از من جز این نوشته بر جای نخواهد ماند

و تو ای زمین طوفان مکن که از من جز تلی خاکستر نرم بر تو به یادگار نخواهد ماند

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
پیوندها
نشر اندوه
نوشته های یک مترسک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM